تبليغاتX
گوناگون

بسم الله الرحمن الرحیم 

 شاید که عمل کنیم

تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر تفاوت قدمت آنها نیست ، برای مثال کشور مصر بیش از ۳۰۰۰ سال تاریخ قدمت دارد و فقیر است !

اما کشورهای جدیدی مانند کانادا ، نیوزیلند ، استرالیا که ۱۵۰ سال  یش وضعیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهای توسعه یافته و ثروتمند هستند.

-تفاوت کشور های فقیر و ثروت مند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها نیست  ، ژاپن  کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که ۸۰ درصد آن کوه هائی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس ار امریکا را دارد ، این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری است که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات یشرفته صادر می کند.

مثال بعدی سوئیس است ، کشوری که اصلا کاکائو در آن به عمل نمی آید ، اما بهترین شکلات های جهان را تولید و صادر می کند. در  سرزمین کوچک و سرد سوئیس تنها در چهار ماه از سال می توان کشاورزی و دامداری انجام داد اما بهترین لبنیات  (پنیر) دنیا را تولید می شود.

سوئیس کشوری است که به امنیت ، نظم و سخت کوشی مشهور است به همین خاطر  به گاوصندوق دنیا مشهور شده است. (بانک سوئیس)

افراد تحصیل کرده ای که در کشورهای ثروتمند وجود دارند و همتایان آنان در کشور های فقیر  برای ما مشخص می کنند که سطح هوش و استعداد و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.

نژاد و رنگ و پوست نیز مهم نیستند زیرا مهاجرانی که از کشور خود برچسب تنبلی می گیرند ، در کشور های اروپائی به نیرو های مبدل تبدیل می شوند.

پس تفاوت در چیست ! ؟

تفاوت در رفتار هاست که در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

وقتی که رفتار مردم پیشرفته و ثروتمند دنیا را تحلیل می کنیم متوجه می شویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر پیروی می کنند.

۱-اخلاق به عنوان اصل پایه

۲-احترام به حقوق شهروندان دیگر

۳-وحدت

۴-مسئولیت پذیری

۵-احترام به قانون و مقررات

۶-تحمل سختی ها به منظور سرمایه گذاری روی آینده

۷-عشق به کار

۸-میل به ارائه کارهای برتر و فوق العاده

۹-نظم پذیری

و.....

اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می کنند

اگر دقت کنیم همه موارد فوق را اسلام عزیز  برای ما متذکر شده است ، ما که بهترین ابزار (اسلام و قوانین الهی) را در اختیار داریم چرا باید این اوضاعمان باشد ! ؟  و....

ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم و یا اینکه طبیعت نسبت به ما بی رحم است ، ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده است ما برای آموختن و رعایت اصول فوق (که توسط کشور های پیشرفته شناسائی شده است ) فاقد اهتمام لازم هستیم.

 " امید است که فرهنگ ما عمل ما و عمل ما فرهنگ ما گردد "

 دوستان گرامی :  اگر صلاح می دانید این نوشته را برای سایرین ارسال کنید ، شاید تعداد بیشتری از دوستان و هموطنان ما از این اصول پیروی کنند و در عمل خود تغییر ایجاد کنند.

 این نوشته را از جائی خواندم و با مقداری دخل و تصرف  که سازگاری با فرهنگ ما داشته باشد منتشر نمودم.  باشد که انشالله تاثیر گذار  واقع گردد.

  به امید فردائی بهتر برای ما و فرزندان ما که آینده سازان کشورهستند "  

شاداب و سلامت باشید 

+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در دوشنبه یکم خرداد 1391 |

بسم الله الرحمن الرحیم

  برگه طلاق  

چه ازدواج کرده باشید ، چه نکرده باشید ،این مطلب را بخوانید!

      وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

       یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

       از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب ، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

       با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

       روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
       صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

       برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

       درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

       از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

       در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

       در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

       یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

       یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

       همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

       اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

       او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست داری روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

       شب که به خانه رسیدم، با گلهای دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

       جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

  سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

          "  با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!  "

با تشکر فراوان از جناب آقای دکتر محمد علی شاکری راد"  که لطف فرمودند و این داستان را به صورت ایمیل  برایم ارسال نمودند.

 شاداب و سلامت باشید.

+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |

بسم الله الرحمن الرحیم

  هنگام  فروردین 

 هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟

 

بر مرغزار  دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه  و بنفشه و گلهای رنگ رنگ

  

 گوئی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

 

جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند   

 

وین  جایگه  بنفشه به خرمن توان  درود

کوه از درخت گویی مردی مبارز است

 

پرهای گونه‌گون زده چون جنگیان به خود

اشجار  گونه‌گون و شکفته میانشان

 

گلهای سیب و  آلو و آبی و  آمرود

چون لوح آزمونه که نقاش چربدست

 

الوان  گونهگون را  بر  وی بیازمود

شمشاد را نگر که همه تن قد است و جعد  

 

قدی است ناخمیده و جعدی است نابسود

از  تیغ  کوه  تا  لب  دریا  کشیده‌اند  

 

فرشی کش از بنفشه و سبزه است تار و پود

آن بیشه‌ها  که دست طبیعت به خاره‌سنگ

 

گلها نشانده  بی‌مدد باغبان و  کود

ساری نشید خواند بر شاخه‌ی بلند 

 

بلبلبه شاخ کوته خواند همی سرود

آن از  فراز  منبر هر  پرسشی  کند 

  

این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود

یک جا به شاخسار، خروشان  تذرو نر 

 

یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود

آن یک نهاده چشم، غریوان به راه جفت

 

این یک ببسته گوش و لب از گفت و از شنود

بر طرف رود چون بوزد باد  بر درخت  

 

آید به گوش ناله‌ی نای و صفیر رود

آن شاخهای نارنج   اندر میان  میغ  

    

چون  پاره‌های اخگر اندر میان دود

بنگر بدان  درخش کز ابر کبود  فام  

 

برجست و روی ابر به ناخن همی شخود

چون کودکی صغیر که با خامه‌ی طلا 

      

کژ مژ خطی کشد به یکی صفحه‌ی کبود

 بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک 

 

دریا  پی  پذیره‌اش آغوش برگشود

چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام 

      

کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

                                                                                        ملک الشعرا بهار

+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 |

بسم الله الرحمن الرحیم 

         

سایه    حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت   تن

سرمستی بهار

سکوت    دعا

سرور جاودانه

       هفت سین بالا تقدیم به همه دوستان و عزیزانی که قدم رنجه فرمودند و کلبه ما را مزین نمودند. 

whale with a fairy animated gif

نوروزتان پیروز       هر روزتان نوروز

 

+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 |
 

بسم الله الرحمن الرحیم 

 یک راز برای دوستانم

یک راز حقیقی ...


ارزش خوندن این متن به دقایق وقتی هست که شما صرف می کنید
پس سعی کنید این دقایق رو از دست ندید
 
دوستان من :


همه ما خودمان را چنین متقاعد می كنیم كه زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
 
شغلمان را تغییر دهیم
مهاجرت كنیم
با افراد تازه ای آشنا شویم
ازدواج كنیم

فكر میكنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:
 
ترفیع بگیریم
اقامت بگیریم
با افراد بیشتری آشنا شویم
بچه دار شویم

و خسته می شویم وقتی:

می بینیم رئیسمان ما را درک نمی کند
زبان مشترك نداریم
همدیگر را نمی فهمیم
می‌بینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند
بهتر است صبر كنیم ...

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :

رئیسمان تغییر كند
شغلمان را تغییر دهیم
به جای دیگری سفر كنیم
به دنبال دوستان تازه ای بگردیم
همسرمان رفتارش را عوض كند
یك ماشین شیك تر داشته باشیم
بچه هایمان ازدواج كنند
به مرخصی برویم
و در نهایت بازنشسته شویم ...

حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
و مشکلات تمامی نخواهند داشت!
بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل،
شاد و خوشبخت زندگی كنیم.

بعضی وقت ها ...

به خیالمان می رسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود كه
موانعی كه سر راهمان هستند، كنار بروند:
مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم می كنیم
كاری كه باید تمام كنیم
زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم
بدهی‌هایی كه باید پرداخت كنیم
و ...
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه ی این ها را تجربه كردیم، تازه می فهمیم كه زندگی، همین
چیزهایی است كه ما آن ها را موانع می‌شناختیم!

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جاده‌ای اختصاصی بسوی خوشبختی
وجود ندارد.
خوشبختی، خود همین جاده ایست که ما را به زندگی و آینده هدایت می کند.
تو رو خدا بیائید از هر لحظه زندگی لذت ببریم.

برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:
 
فارغ التحصیل شویم
به دوران دانشگاه برگردیم
به دوران کودکی برگردیم
وزنمان را كاهش دهیم
وزنمان را افزایش دهیم
شروع به كار کنیم
مهاجرت کنیم
دوستان تازه ای پیدا کنیم
ازدواج کنیم
فرزند به دنیا بیاوریم
یک خانه شیک بسازیم
شروع تعطیلات فرا برسد
صبح جمعه بیاید
در انتظار دریافت وام جدید باشیم
یك ماشین نو بخریم
بازپرداخت قسط ها به اتمام برسد
برنده یک مسابقه میلیونی شویم
مشهور و سرشناس شویم
بهار بیاید
تابستان از راه برسد
پاییز را تجربه کنبم
زمستان را به امید بهار دلخوش کنیم
اول برج ...
پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون
سفرهای خارجی
مردن
تولد مجدد !
و...

امــــــــــا ...

خوشبختی یك سفر است،
نه یك مقصد ...

هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی كنید و از حال لذت ببرید.

اكنون فكر كنید و سعی كنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:
 
1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید ؟
2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید ؟
3. آخرین ده نفری كه جایزه نوبل را بردند چه كسانی هستند ؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید ؟

نمیتوانید پاسخ دهید؟
 
نسبتاً مشكل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ كس این اسامی را به خاطر نمی آورد.
پس شما چیزی را از دست نداده اید.

چـــــــــون :

روزهای تشویق به پایان می رسد!
نشان های افتخار خاك می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!
و حتی بهترین ها هم آخر می میرند!

اكنون به این سؤالها پاسخ دهید:

 
1. نام سه معلم خود را كه در تربیت شما مؤثر بوده‌اند، بگویید ؟
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نیاز به شما كمك كرده اند، نام ببرید ؟
3. افرادی كه با مهربانی هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند،
به یاد بیاورید ؟
4. پنج نفر را كه از هم صحبتی با آن ها لذت می برید، نام ببرید ؟

حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟

افرادی كه به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌های دنیا" ندارند،
ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ...


ولــــــــــی ...

آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند،
 همان هایی كه در همه ی شرایط، كنار شما می مانند ...

كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است
حتی کوتاه تر از اینکه مفهوم واژه های این ایمیل را بخاطر سپردید

شما در كدام لیست قرار دارید؟
نمی دانید؟
اجازه دهید كمكتان كنم.
شما در زمره ی ترین‌های دنیا نیستید ...

امــــــــــا ...

شما از جمله دوستانی هستید كه برای در میان گذاشتن این راز در خاطر من بودید
و برای تقسیم تمام شادیها نیز در خاطرم خواهید ماند
فقط همین


         ♥ ♥ ♥   قلب من پرجمعیت ترین شهر دنیاست ♥ ♥ ♥

My heart is the most populous city in the world 
 
 
باتشکر فراوان از "جناب آقای دکتر محمد علی شاکری را د " که لطف فرموددند این مطلب را به صورت ایمیل فرستادند.
 
 
Red tulips 2موفق باشید و شاد و باانگیزهRed tulips 1

 
+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در شنبه هفدهم دی 1390 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

    السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی جمیعا سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین
۹۰/۰۹/۰۷

 
يك كشف عادي ولي شگفت انگيز!

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM

وبلاگ بازيران BAZIRAN.BLOGFA.COM
 
باتشکر فراوان از "جناب آقای دکتر محمد علی شاکری را د " که لطف فرموددند این مطلب را به صورت ایمیل فرستادند.
 
 شاداب و سلامت باشید
+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در شنبه پنجم آذر 1390 |
 

 بسم الله الرحمن الرحیم

گوناگون سه ساله شد

   در آرزوی پرواز 

     نخم ده تا به ورای ابرها صعود کنم

              مبادا رشته نخ را دریغ و من سقوط کنم

                            زیرا  تمام  سر نخها در دست  تست.

  "در آرزوی پرواز  اولین مطلب وبلاگ گوناگون در مورخه  ۱۹/۰۸/۸۷   بود "

بار الها :  آرزو داريم که دلهايمان به انوار الهی منور شده و تاريکي ها و کدورت هاي دل را با نور ايمان پوشش دهيم. هر سال برگي از برگ هاي عمرمان جدا شده  و بي آنکه بدانيم فرصتها براي جبران کوتاهترمي گردد و غقلت چون ديوي قوي هيکل بر وجود ما سايه افکنده و ما را رها نمي کند.  از تو مي خواهيم تا در اين فرصت کوتاه باقيمانده عمر که واقعا زمان آن را  نمي دانيم ، توفیق جبران عطايمان نموده و بالهايمان را براي پرواز به سويت سترگ فرمائي.

"آمین یا رب العالمین"

+ نوشته شده توسط حیدر مشایخی در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 |
<